سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

درس

1391/7/9 21:50
نویسنده : مامان
119 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامانی .

الان که این متن رو برات مینویسم ساعت 1:56 عصر روز یکشنبه تو کتابخونه ملی هست.  میخوام یه داستانی رو برات تعریف کنم. داستان روزگار. کلاس اول دبستان بودم یه هم کلاسی داشتم اسمش الهه بود. دختر خوبی هم بود. اما فقیر بود. معلمی هم داشتیم اسمش خانم شیر... بود. خانوم معلم مهربون کلاس ما از بچه فقیرا و اونایی ضعیف بودن بدش میومد.

از قضای روزگار الهه هم با ما بود. الهه بچه ضعیفی و ساده و ارومی بود. خانوم معلم هم ازش بدش میومد. تو کلاس اسمشوگذاشته بود آروس. (دقیقا با همین لحن صداش میکرد.) به بچه های کلاس میگفت بچه ها با عاروس حرف نزنید. این عاروسه و باید یه گوشه واسه خودش بشینه.

 این ظلم خیلی خیلی بزرگیه در حق یه بچه دبستانی. عاروس قصه ما هر روز با هزار سختی میومد سر کلاس و زنگای تفریح کز میکرد یه گوشه واسه خودش. روز معلم که شد هر کسی چیزی واسه خانوم معلم مهربون اورد. اما عاروس ما هیچی. اونجا بود که خاکستر زیر اتیش شعله ور شد و ظلم خانوم معلم مهربون به عاروس قصه ما روز به روز بیشتر شد. تو کلاس میگفت یعنی هیچی نمیتونستی بیاری؟

  من میرفتم همه چیو واسه مامان جون تعریف میکردم. یادمه مامان جون تنها کاری ازش برمیومد این بود که رفت تو مدرسه به مدیر گفت. اما چیییییییییییی . هیچ اتفاقی نیوفتاد.  مامان جون یه کادو به من داده بود یه کتاب داستان با نوار کاست که داستان رو تعریف میکرد. داستان طوطی و بازرگان بود.

 مامان جون نوار کاست رو به من داد و کتاب داستان و یه مداد یه پاک کن یه تراش چند تا دفتر رو کادو گرفت و کاملا به من  سپرد که به کسی نباید بگی که از طرف ما بوده. تو مدرسه داد به مدیر خانوم س..ت.. اونم زنگ تفریح داد دست خانوم معلم مهربون کلاس ما. میدونی چکار کرد؟؟؟ بعد زنگ تفریح همه که اومدیم تو کلاس جایزه رو از همون دم در پرت کرد ته کلاس. گفت بیا بگیر. جونم مرگ بشی. (این تکیه کلام اکثر معلمهای مدرسه به خصوص خانوم س..ت. مذیر مدرسه بود. ) من از زبونم در رفت و گفتم اینو مامان من اورده. معلم مهربون شروع کرد با من دعوا کردن که این حرفا چیه؟ اینو احتمالا خونوادش کسی اورده.

 روزگار گذشت عاروس اون سال تجدیدی اورد و رد شد. (از لطف و کمالات خانووم مهربون کلاس اول). عاروس قصه ما بزرگ و بزرگ شد.

چند وقت پیش رقتم یه مانتو بدم خیاط. میدونی کی بود خیااااااااااط؟؟ الهه بود. J ای دنیا چقد کوچیکی. ازدواج کرده بود و زندگیش راضی بود. همسر خیلی خیلی خوبی هم گیرش اومده بود. خیلی دلم میخواد بدونم سر اون معلم مهربون کلاس اول چی اومد.

 به نظرت این حق الناس نیست؟  ظلمی که معلم با این بچه و خدا میدونه با چند تا بچه دیگه کرد. ظلمی که به هزاران بچه تو این سرزمین میشه. هزاران بچه یتیم. که ندارن یه وعده غذا بعد از مدرسه بخورن.

اما این داستان زندگی درس خیلی خیلی بزرگی به من داد. درسی که مامان جون با کارش به من داد. امروز تو واحد 2 تا بچه دیدم با دمپایی. خواهر و برادر بودن و از مدرسه میومدن. خداااااا. دختره که اسمش زهرا بود و کلاس دوم دبستان. پسره اسمش علی و کلاس چهارم. لباسهای زهرا خیلی واسش کوچیک شده بودن و لباسای علی پاره بود. کیف هر دوشونم پاره بود. (قابل توجه عزیزانی که بچه مدرسه ای دارن  اونم دبستانی، و مراسم نو بودن اول مهر)  پدرشون مرده بود و مادرشون مریض بودن. 4 تا هم بودن.

اولش از من خیلی ترسیدن. بخصوص دختره. اما کم کم بهم اعتماد کردن. باقیشو تو پست رمزدار برات میگم چون نمیخوام کسی بفهمه چه اتفاقی افتاد.

 عزیز دلم. همون لحظه در هاله ای از اشک و تمنا از خدا خواستم کمکم کنه. با تمام وجود درک کردم اون بچه ها و هزاران بچه این سرزمین چه حالی دارن. از بچگی دلم میخواد داشتم و به همه بچه ها کمک میکردم. اما چقد سخته بی پولی. چقد سخته بی کسی. ی خداااا کار بارمو درست کن. خودت میدونی چی دارم میگم. راز دلم رو میدونی. رازی رو که نمیتونم الان به روی کاغذ بیارم. ;( 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)